رد پای یهود (1) م : ترور های تاریخی
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدمه
در هر کجای تاریخ و در هر عرصه زمانی کانون نوری چشمت که بر زمین می نشیند آثاری از تاریکی مطلق را با تمام وجود احساس می کنید . در رویدادهای قرآنی که خوانده می شود اثزی از شیطان به چشم می خورد اما این مطالب قدرت این شیاطین را نمی رساند بلکه قدرت خداوندی را میخواهد اثبات کند.
اینجانب می خواهم به صورت موضوعی سوالاتی در مورد بعضی از رویداد ها بپرسم تا خواننده محترم سوالاتی را در ذهن از خود بپرسد و در نظرات نظر خود را درج نمایند .
قتل های نا معلوم
هر چند که مطالبی در مورد شخصیت های تاریخی بسیار است ولی مرگ بعضی از افراد علامت سوالی را بر سر اذهان خوانندگان می گذارد.
مرگ سراغ همه انسان ها می آید ولی بعضی ها مرگ های مرموزی را بدنبال داشته است.که در ادامه به این افراد اشاره می شود.
شروع این مرگ ها را از اشخاصی بررسی می کنیم که در سیر تاریخ نقش بسزایی داشتند برای مثال: عبد الله پسر عبد المطلب ، محمد (ص) پسر عبد الله،علی (ع) پسر ابو طالب،و... حال به برسی مرگ این افراد میشتابیم.
عبد الله بن عبد المطلب
سوال : در چه سالی چشم از این جهان فروبست؟
سوال : در کجا ؟
سوال : در چه حالی ؟
سوال : آخرین کسانی که مرگ این فرد را اطلاع دادند چه کسانی هستند؟
سوال : در تجارت با اموال چکسی تجارت می نمود و دلیل اعتماد یک یهودی برای دادن این همه مال به او چیست؟
سوال : چه کسی پیشنهاد ازدواج را به او داده است و با چه هدفی؟
سوال : آیا می تواند مرگ این فرد قتل باشد؟
سوال : قاتل کیست؟
سوال : انگیزه یا هدف از قتل عبدالله پسر عبدالمطلب چیست؟
سوال : آیا شخصیت مهمی بوده و یا جایگاهی مهم و مؤثری داشته؟
سوال : چه کسانی جایگاه مؤثر این فرد را می شناختند؟
سوال : چرا این فرد آنقدر زیر ذره بین می بود؟
سوال : چرا؟
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
عبد اللّه
نفر اول ماجرای قتل مرموز پدر پیامبر (ص) بود که در روایتی مرموز و نامفهوم اورا بقتل رسانیدند. البته بعلت این نوع جاها نمی توانم مفصل در مورد این شخصیت بررسی لازم را بعمل بیاورم لذا از مفید گویی و خلاصه گویی کمک می گیرم و فقط اشاراتی در این مورد می کنم .
نام : عبدالله پسر عبد المطلب
نواده : هاشم که جده او بحساب می آمد و معروف به هاشم ترید یا ثرید و القابی دیگر دارد که همچون شیبة الحمد و...
تولد: شش هزار و يكصد و سى و هشت سال بعد از هبوط آدم عليه السّلام بود (1)
برگزیده بودن: عبد اللّه برگزيده فرزندان عبد المطّلب است. چون ایشان از مادر متولّد شد و در آن هنگام احبار يهود و قسيسين نصارى و كهنه و سحره فهمیدند كه پدر پيغمبر آخر الزّمان از مادر زایده شد؛ زيرا كه گروهى از پيغمبران بنى اسرائيل مژده بعثت رسول اللّه را رسانيده بودند، چنانكه برخى در اين كتاب ياد شد و جماعتى از كهنه و سحره به شمار خويش از پيش خبر دادند و طايفه [اى] از يهود كه در اراضى شام سكون داشتند جامه خونآلودى از يحيى پيغمبر عليه السّلام در نزد ايشان بود و بزرگان دين علامت كرده بودند كه چون خون اين جامه تازه شود، همانا پدر پيغمبر آخر الزّمان متولّد شده است. و شب ولادت آن حضرت از آنجا كه پشم سفيد بود خون تازه بجوشيد.
بالجمله عبد اللّه چون متولد شد نور نبوى صلى اللّه عليه و آله كه از ديدار هر يك از اجداد پيغمبر رسیده بود در جبين او پدیدار گشت و روز به روز همى بباليد تا رفتن دانست و سخن گفتن توانست.
علائم پدیدار شده: آنگاه آثار غريبه و علامات عجيبه مشاهده مىفرمود، چنانكه روزى در حضرت پدر عرض كرد كه:
هر گاه من به جانب بطحا و كوه ثبير سير مىكنم نورى از پشت من پدیدار شده و دو نيمه مىشود يك نيمه به جانب مشرق و نيمى به سوى مغرب كشيده مىشود، آنگاه سر به هم گذاشته دايره گردد، پس از آن مانند ابر پاره بر سر من سايه گسترد و از پس آن درهاى آسمان گشوده شود و آن نور به فلك در رود و باز شده در پشت من جاى كند.
و وقت باشد كه چون در سايه درخت خشكى جاى كنم آن درخت سبز و خرم شود و چون بگذرم باز خشك گردد؛ و بسا باشد كه چون بر زمين نشينم بانگى به گوش من رسد كه اى حامل نور محمّد صلّى اللّه عليه و اله بر تو سلام باد.
عبد المطّلب فرمود اى فرزند بشارت باد ترا مرا اميد آن است كه پيغمبر آخر الزّمان از نسل تو پديدار شود.
در اين وقت عبد المطّلب خواست تا در حضرت يزدان اداى نذر خويش فرمايد چه آن زمان كه حفر زمزم مىفرمود و قريش با او بر طريق منازعت و مبارات (3) مىرفتند با خداى خويش پيمان نهاد كه چون او را ده پسر آيد تا در چنين كارهايش پشتوانى كنند يك تن را در راه حق قربانى كند. در اين وقت كه او را ده پسر بود بدان نام و نشان كه از پيش گذشت تصميم عزم داد تا وفاى عهد كند پس فرزندان را فراهم كرده ايشان را از عزيمت خويش آگهى داد و جملگى بدين حكومت گردن نهادند. پس بر آن شد كه قرعه زند و نام هر كه برآيد قربانى كند.و ما جرای قرعه کش و فدا شدنه صد شتر به جای عبدالله و الی آخر .
ازدواج عبدالله: چون وهب اين بديد و كرامت عبد اللّه را دانست همى خواست تا دختر خود را به شرط زنى بدو دهد؛ و به خانه خويش شده اين راز را با ضجيع خود در ميان نهاد و او را به خدمت عبد المطّلب فرستاد تا مكنون خاطر را مكشوف دارد. و چون او اين قصه با عبد المطّلب برداشت، ضجيع عبد المطّلب كه هاله نام داشت عرض كرد كه: آمنه دختر وهب دختر عمّ من است و امروز در ميان عرب هيچ دختر را آن فضل و ادب نباشد در حشمت و عصمت نادرهاى است و در صباحت و ملاحت ماهپاره.
و چنان رفته بود كه وقتى عبد المطّلب سفر يمن كرد و در آنجا با يكى از احبار يهود باز خورد و او چون عبد المطّلب را بديد گفت: تو چه كسى و از كدام قبيله [اى]؟ جواب داد كه: من از قبيله هاشم و خود فرزند هاشمم. گفت: اگر اجازت رود بعضى از اعضاى ترا فحص كنم. و پيش شده يك راه بينى او را به دست بسود و از پس آن ثقبه ديگر را نيز احتياط كرد و به روايتى كف او را مس نمود و گفت: در يكى آيت سلطنت مىنگرم و از آن ديگر حجّت نبوت. و جمع اين دو دولت در ميان دو عبد مناف خواهد بود. و از اين سخن عبد مناف بن قصى و عبد مناف بن زهره را در نظر داشت. و عبد المطّلب را با مواصلت بنى زهره تحريض فرمود.
لاجرم اين معنى نيز او را بر خواستارى آمنه استوار كرد و ساز و برگ اين مقصود را فراهم كرده روزى عبد اللّه را با خود برداشت و بر شعب ابو طالب همى گذشت تا به سراى وهب شده آمنه را با فرزند پيوند زناشوئى دهد.
از قضا در خلال عبور امّ قتال خواهر ورقة بن نوفل بن اسد بن عبد العزّى با عبد اللّه بازخورده و در پيشانى او ماننده زهره درخشنده نورى ساطع ديد و دانسته بود كه اين علامت از وجود رسول خداى صلّى اللّه عليه و اله باشد؛ زيرا كه برادر او ورقه كه طريقت عيسوى داشت از كتب آسمانى اين معنى را دانسته و خواهر را خبر داده بود. و نيز باز نموده كه وقت انتقال آن نور هم اكنون است، لاجرم امّ قتال همى خواست كه خود مهبط آن فروغ گردد. پس با عبد اللّه گفت: اى پسر توانى يك امشب با من همبستر شوى و آن صد (100) شتر كه به فديه تو قربانى شد از من ستانى. عبد اللّه فرمود:
امّا الحرام فالممات دونه و الحلّ لاحلّ فاستبينه(5) فكيف بالامر الّذى تنوينه
(6) گفت: اگر مرام را در حرام جوئى من آنم كه در راه مرگ روم و حرام را ساز و برگ نكنم و اگر اين طلب به حلال كنى و قانون زناشوئى جوئى بىاجازت پدر اقدام در كارى نكردهام پس مقصود تو صورت نبندد، يك امشب آسوده باش چون فردا بگاه از اين راه باز شوم پاسخ اين سخن با تو خواهم گذاشت.
اين بگفت و از دنبال پدر تاخته هم در آن ساعت در شعب ابو طالب نزديك جمرة الوسطى، عبد المطّلب، آمنه را از بهر عبد اللّه عقد بست و او دختر وهب بن عبد مناف بن زهرة بن كلاب بن مرّة بن كعب بن لؤىّ بن غالب بن فهر بن مالك بن النضر بود؛ و نام مادر آمنه، برّه است و او دختر عبد العزّى بن عثمان بن عبد الدّار بن قصى بن كلاب بن مرّة بن كعب بن لؤىّ بود؛ و نام مادر برّه، امّ حبيب است و او دختر اسد بن عبد العزّى بن قصىّ بن كلاب بن مرّة بن كعب بن لؤىّ بود؛ و نام مادر امّ حبيب نيز برّه است و او دختر عوف بن عبيد بن عويج بن عدىّ بن كعب بن لؤىّ بود. مع الحديث اين كابين در شب جمعه عشيه عرفه بسته شد و بعضى در ايام حج در اوسط ايّام التّشريق دانند.
و عبد اللّه عليه السّلام بعد از عقد نكاح يك شبانهروز در نزد آمنه ببود و نخستين نوبت كه با او شرط مضاجعت بگذاشت آمنه بار گرفت و آن نور مبارك از عبد اللّه بدو انتقال يافت. و از پس آن عبد اللّه مراجعت كرده ديگر باره در نيمه راه با امّ قتال دچار شد و با او فرمود هماكنون بر چگونه [اى] آيا بدان وعده كه دوش دادى وفا توانى كرد؟ امّ قتال چون در جبين عبد اللّه نگريست و آن نور را ناپديد يافت گفت: «قد كان ذاك مرّة فاليوم لا».(7) و اين سخن در ميان عرب مثل گشت.
گفت: اى عبد اللّه آن نور مبارك كه در جبين داشتى چه شد؟ فرمود با آمنه بنت وهب سپردم. عرض كرد كه: من در طلب آن نور بودم كه بهره من نگشت.
گويند عبد اللّه عليه السّلام را چندان صباحت و سماحت بود كه شب زفاف او از كمال ضجرت و حسرت دويست (200) دختر عرب در ششدره ندب جان بدادند.
مع الحديث چون در روز جمعه شب عرفه حضرت آمنه صدف آن درّ ثمين گشت، جمله كهنه عرب آن بدانستند و يكديگر را خبر دادند. و چند سال بود كه عرب به بلاى قحط گرفتار بودند و بعد از انعلاق نطفه آن حضرت باران بباريد و مردم در حضب نعمت شدند تا به جائى كه آن سال را سنة الفتح نام نهادند.
و هم در آن سال عبد المطّلب، عبد اللّه را به رسم بازرگانان به جانب شام فرستاد و عبد اللّه هنگام مراجعت از شام چون به مدينه رسيد مزاج مباركش از صحّت بگشت و همراهان او را بگذاشتند و به مكّه شدند. و از پس ايشان عبد اللّه در آن بيمارى بمرد و جسد مباركش را در دار النابغه به خاك سپردند.
ماجرای حمل یهودیان عبدالله
از پس اين واقعه آن يهوديان كه در شام به جامه خونآلود يحيى ولادت عبد اللّه را دانسته بودند و انتهاز فرصت مىبردند در اين هنگام هفتاد (70) تن از آن جماعت سلاح جنگ در بر راست كرده به پيرامون مكّه آمدند و روزى چند خود را پنهان داشتند تا وقتى كه عبد اللّه به صيدگاه درآمد. ايشان وقت را مغتنم شمرده از كمين بيرون تاختند و قصد عبد اللّه كردند، از قضا وهب بن عبد مناف در آن صيدگاه حاضر بود و از دور عبد اللّه را مىنگريست ناگاه ديد كه گروهى از سواران بدو حمله بردند و وهب را آن عدد نبود كه او را مدد تواند كرد و در حيرت و دهشت بود ناگاه چنانش مشاهده افتاد كه جمعى از سواران كه اسبان ابلق به زير داشتند از آسمان فرود آمدند و بر ايشان مىتاختند و آن يهوديان را هزيمت كرده نابود ساختند و خود ناپديد شدند.
اما از آن سوى چون خبر بيمارى فرزند به عبد المطّلب رسيد حارث را كه بزرگترين برادران او بود به مدينه فرستاد تا جنابش را به مكّه كوچ دهد؛ وقتى رسيد كه آن حضرت وداع جهان گفته بود.
و مدت زندگانى عبد اللّه بيست و پنج (25) سال بود و هنگام وفات او هنوز آمنه عليها السّلام حمل خويش نگذاشته بود.
----------------------------------------------------------------------------
(1). برابر ص 383 جلد دوم از كتاب اول چاپ سنگى ناسخ التواريخ.
(2). به روايت ابن اثير: عبد اللّه فرزند كهتر پدر خود بود، وى (عبد اللّه)، ابو طالب (نامش عبد مناف)، زبير، عبد الكعبه، عاتكه، اميمه و برّه فرزندان عبد المطلب بودند، مادر همهشان فاطمه دختر عمرو بن عايد بن عمران بن مخزوم بن يقظه بود. كنيه عبد اللّه، ابو قثم يا ابو محمد يا ابو احمد است (تاريخ كامل، 2/ 807).
(3). برى شدن از يكديگر، بيزار گرديدن از هم، و نيز دعوى برابرى كردن، چشم همچشمى داشتن.
(4). قدح به كسر قاف: تير قمار، اقداح و قداح با كسر جمع آن است (س).
(5). حل: بالكسر به معنى حلال است (س).
(6). تاريخ كامل: فكيف بالامر الذى تبغينه؛ ميدانى، در مجمع الامثال مصرع چهارمى بر اين سه مصراع اضافه دارد: نحمى الكريم عرضه و دينه و گوينده اشعار را هم فاطمه بنت مرّ الخثعميه مىنويسد. (مجمع الامثال، 2/ 105)
(7). آن روزگارى پيش از اين بود، اكنون گويم نه. ميدانى در مجمع الامثال به جاى ذاك، ذلك مىنويسد (مجمع الامثال، 2/ 15).
- محمدى (ص) بود، از پشت پسر هاشم برفت و در دامان آمنه جاى گرفت]. چنانكه به هنگام خاموش گشتن چراغ، فتيلههايى كه براى آن با روغن آغشته شدهاند، پرتو خود را از دست مىدهند. نه همه آنچه را جوانمرد از دارايى و زر خواسته دارد، از نيروى بازو يا انديشه زاينده خويش دارد؛ نيز نه آنچه را از دست مىدهد، در پى سستى مىبازد. اگر چيزى را مىجويى، بردبار و آرام باش چه تواند بود روزى از روزها، دو بخت و بهرهاى كه با هم گلاويز گردند، آن را به دست تو رسانند. يا دست بستهاى آن را به تو رساند، يا دستى باز كه انگشتان آن براى گرفتن، وا هليده باشند. چون آمنه از وى بار گرفت، چيزى را در درون دل خود جاى داد كه مايه بالندگى است و در سراسر جهان مانند ندارد (2/ 813).
يعنى: من پرهيبى ديدم كه درخشيدن گرفت و با آوردن ابرهاى بارانزا، روشنى بخشيد. آن را به سان پرتوى ديدم كه به سان ماه شب چهاردهم، سراسر پيرامون خود را روشن كرد. اميد بدان بستم كه براى من باشد؛ آن را با خود بردارم و بدان ببالم؛ دريغا نه هر كه آتش افزوزه كوبد، آتش تواند روشن كرد. خوشا به آن زن زهرى نژاد كه هر دو جامه تو را بيرون آورد و ربود و خود نمىدانست چه گوهر بىهمتايى را مىربايد (تاريخ كامل، 2/ 812).
ازهستی خویشتن رها باید شد